الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
207
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
است » . ( 1 ) چون خواهران و دختران وى اين كلام بشنيدند فرياد زدند و بگريستند بانگ و شيون بر آوردند پس عباس و فرزندش على را بفرستاد تا آنان را خاموش گردانند و گفت : به جان من سوگند كه بعد از اين بسيار بگريند و چون آرام گرفتند ( ارشاد ) خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و چنان كه سزاوار بود او را ياد كرد و درود بر نبى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و فرشتگان و پيغمبران او فرستاد كه از هيچ سخنگوى هرگز منطقى بدان بلاغت شنيده نشد نه پيش از وى و نه پس از او ، آنگاه گفت : اما بعد نسب مرا به ياد آوريد ببينيد كيستيم و به خود آييد و خويش را ملامت كنيد و باز نيكو بنگريد كه آيا رواست كشتن من و شكستن حرمت من ؟ مگر من پسر دختر پيغمبر شما و فرزند وصىّ و پسر عمّ او نيستم آنكه اول او ايمان آورد و رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را تصديق كرد در هر چه از جانب خداى آورده بود آيا حمزه سيّد الشهداء عمّ من نيست ؟ آيا جعفر طيّار كه خداى در بهشت دو بال به دو داد عمّ من نيست ؟ آيا به شما اين خبر نرسيد كه پيغمبر دربارهء من و برادرم حسن عليه السّلام فرمود : اين دو سيد جوانان اهل بهشتند ؟ اگر سخن مرا باور داريد ( دست از قتل من بداريد و بدانيد ) كه من راست گويم به خدا سوگند از آن وقت كه دانستم خداوند دروغگوى را دشمن دارد دروغ نگفتهام و اگر مرا باور نداريد در ميان شما كسى هست كه اگر از وى پرسيد شما را خبر دهد . جابر بن عبد الله انصارى ، ابو سعيد خدرى ، سهل بن سعد ساعدى ، زيد بن ارقم ، انس بن مالك شما را خبر دهند كه اين كلام از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدند [ 1 ] . ( 2 ) پس شمر بن ذى الجوشن گفت : خداى را بىآرامش دل و عقيدهء راسخ عبادت كنم اگر بدانم تو چه مىگويى . حبيب بن مظاهر گفت : به خدا سوگند تو را بينم خدا را بر هفتاد گونه تزلزل و شك پرستش مىكنى و من گواهى مىدهم كه تو راست گويى و نمىدانى امام عليه السّلام چه مىگويد : « طبع اللّه على قلبك » خداى بر دل تو مهر نهاده است . حسين عليه السّلام فرمود : اگر در اين شك داريد آيا در اين هم شك داريد كه من پسر دختر پيغمبر شمايم ؟ ! و اللّه ميان مشرق و مغرب ديگرى غير من پسر دختر پيغمبر نيست نه در ميان شما
--> [ 1 ] طبرى كه موثّقترين مورّخان است در كتاب منتخب از ابى هريره روايت كرده است و عامه بر روايات ابى هريره اعتماد بسيار دارند بيش از ديگر روات كه امام حسين عليه السّلام با جماعتى به تشييع جنازه رفته بودند هنگام بازگشتن بر بلندى گذشتند كه امام عليه السّلام خسته و مانده شد و ابو هريره با جامهء خويش خاك از پاى آن حضرت مىسترد و پاك مىكرد امام فرمود : اى ابا هريره تو اين كار مىكنى ؟ ابو هريره گفت : مرا بگذار پاى تو پاك كنم كه اگر مردم مىدانستند آنچه من مىدانم تو را بر دوش بر مىداشتند .